جریان شناسی روایت مدرن فارسی
پاره نخست | از اسطوره تا مشروطه با ادبیات روایی ایران
ادبیات، پدیدهای فرهنگی، برآمده از فرهنگ و با کارکردهایی فرهنگی است. بررسی آن بدون توجه به زمینههای فرهنگی نوعی روخوانی شتابزده است که تنها از منابع مکتبشناسی آکادمیک انتظار میرود. این جستار ادبی اما تلاشیست برای یافتن اولین سرنخهای ظهور و سقوط جریانات ادبی معاصر و در این مسیر ناگزیریم انسانِ معاصر را بهتر بشناسیم. در این مسیر و پیش از جریانشناسی روایت داستانی در ادبیات مدرن فارسی، مشتاقم منظور این جستار را از «ادبیات مدرن» و روایت داستانی برآمده از آن روشن کنم:
والاس مارتین در کتاب نظریههای روایت اعتراف میکند یکی از دشواریهای ناشی از انبوه نامها برای روایت، آن است که معیارهای تمایز نامها، همواره در تغیر است: «گاهی معیار نامگذاری داستان، موضوع است (مانند داستان علمی-تخیلی یا گوتیک)؛ گاهی ویژگی تعینکننده، جنبهی شکلی است ( نثر یا شعر، بلند یا کوتاه)؛ جتی گاهی اثری بر پایهی واکنشی که برمیانگیزد(کمدی، جدی) یا روشِ معنا آفرینی ( مثلا در موردِ تمثیلهای اخلاقی) تقسیمبندی میشود.»
نورتروپ فرای، در تلاش برای ارائهی الگویی منسجم که بتواند تاریخ ادبی را از لحاظ نظری، نظام ببخشد، «اسلوب»های ادبی را بر پایهی سرشت و شخصیتهایی که ترسیم میکنند به پنج اسلوب تقسیم کرد:
اسطوره
قهرمان از نظر نوع، از دیگر انسانها و محیط برتر است.
رمانس
قهرمان از نظر مرتبه از دیگر انسانها و محیط برتر است
تقلیدی والا
قهرمان از نظر مرتبه از دیگران، و نه از محیط، برتر است.
تقلیدی دون
قهرمان نه از دیگر انسانها برتر است نه از محیط.
کنایی
قهرمان از نظر توان و توش از ما فروتر است.
این نظریهی ادبی از «تاریخ» روشنتر است؛ چرا که تاریخ را شخصیتهای تاریخی میسازند. اما آنتونی برجس، منتقد بریتانیایی، در یک تقسیمبندی نزدیک به آراء نورتروپ فرای، این اسلوبها را به چهار دستهی:
- اسطوره
- افسانه
- رمانس
- رمان
ساده میکند. در اسلوب «اسطوره[1]» هنوز خدایان همهکارهی ماجرایند. روایتی در بیکرانگی زمان، ورای دسترس، بر فراز کوه قاف. یک هیچِ بزرگ، خالی از تماشاگر که در آن اهورامزدا و اهریمن در نبردند. از این رو اسطوره را «پاسخ پرسشهای بیجواب ملتی کهن در باب آفرینش، رویدادهای زندگی و عاقبت کار انسان و جهان» دانستهاند[2] که روایتگر تاریخی قدسی است: زمانی پیش از زمانها و مکانی پیش از مکانها؛ در این دوران همهچیز با برچسبِ «نخستین» معرفی میشود: آسمانی پهناور، قطرهای به پهنهی همهی آبها، خشکی بیانتها، شاخهای دربرگیرندهی همهی گیاهان عالم، گاوی سفید و رخشان و انسانی دوگانه (نرامادینه) از فلز، به نام کیومرث[3]… این روایات، «رویای جمعی» یک ملتاند: سرودهای مقدس،ادعیهی کهن و شطحیاتی که کاهنان باستانی در خلسه بر زبان میآورند. کارلگوستاویونگ، پس از تعبیر 60 هزار رویا .اقرار کرد برای ما، انسان امروزینی که از بیرون بر این روایات اسطورهای ناظر و گزارشگریم، درک این کلانالگوهایکهن ناممکن است. یونگ معتقد بود:« انسان بدوی خودآگاهانه نمیاندیشد، بلکه اندیشهها در او پدیدار میشوند؛ مثل این است که چیزی در او میاندیشد.»
اما سرانجام یک پرومته[4]، واسطهی آسمان و زمین میشود تا «افسانه»ها شکل بگیرند: تخمهی کیومرث بر زمین ریخته و پس از چهلسال تطهیر، شاخهای ریواس از آن میروید: شاخهای توامان و درهمتنیده که آبستنِ مشی و مشیانه است: والدینِ انسان. از این نسل افسانهای، نیمهخدایان به دنیای داستان سرک میکشند و پای سیامک، هوشنگ، تهمورث، جمشید، فریدون و… به روایات باز میشود؛ اما هنوز هیچ انسانِ نانژادهای در قصهها حضور ندارد و افسانه، تنها، عرصهی بلامنازع پهلوانانِ مقدس و ابرانسانها است. در این مرحله اسفندیار به دست زردتشت رویینه میشود و رستم به پشتوانهی سیمرغ در گیتی عربده میکشد. در شاهنامه، این دوره با نامِ «پیشدادیان» و «کیانیان» معرفی میشود و با مرگِ «دارا» به دستِ غربیان (یونانیان)، پایان مییابد.
پس از فروکاستِ شخصیتِ قهرمان از یک پهلوانِ مقدس به انسانی دانا و توانا، وارد طبقهی «رمانس» میشویم: دورهی ماجراجوییهای گیتیشناسانه که بیشتر بر کشف و اختراع، نوآوری، رندی و شجاعت استوار است: دورهی ارشمیدس، کریستف کلمب و ارسلان نامدار. این دوره نیز به تعبیر ژانپلسارتر «قهرمانپرور» است، با این تفاوت که قهرمان رمانس، نه سر در ابرها دارد نه پای در زمین: عاری از امدادهای غیبی، و رندتر از عامهی مردم: معلق میان قدسیت و پلشتی. این مرحله از منظومههای اشکانی، آغاز میشود و تا سقوط صفویه، به عنوان آخرین امپراطوری ایرانی، ادامه پیدا میکند.

همزمان با سقوط صفویه، «پترکبیر» اصلاحات فراگیر خود را آغاز کرده و بعد از شکستِ سوئد، قدرتِ مطلق بالتیک معرفی میشود. قرنِ هجدهم، قرن اسطیلای اندیشهی کانت، هیوم، روسو، مونتسکیو و شکوفاییِ صنعتِ چاپِ 200 سالهی اروپا است؛ آنهم درحالیکه افشاریه و زندیه، در این دوره تقریباً از صنعت چاپ بیبهرهاند. سرانجام با ظهور مدرنیسم، انسان در کانونِ هستیشناسی قرار میگیرد (بخوانید اومانیسم) و موبدان به آزمایشگاه پناه میبرند (بخوانید پوزیتیویسم) و نوعِ دریافت اطلاعات توسط انسان از خود اطلاعات جذابتر مینماید. در این مرحله است که جادوی کیمیا جای خود را به علم شیمی میدهد، طالعبینی به ستارهشناسی ختم میشود و «دین»، «فلسفه مدرن» را مقابل خود میبیند. در قرن هجدهم میلادی، با ورود رئالیسم به اندیشهی بشر، شاهد گذر از «قهرمان» به «شخصیت اصلی»، از «ذهنیت» به «عینیت»، از «بورژوازی» به «قهرمانی-اشرافی» و به طور کلی از افسانه و رمانس به «رمان»[ که در اسلوببندیِ نوروتروپفرای در مجموعهی تقلیدیِ دون قرار میگیرد] هستیم.
این همه گفته آمد تا روشن شود منظور این جستار جریانشناسانه از «روایت داستانی ادبیات مدرن» چیست: «روایتی ناظر به درونیات انسانی، آگاه و مشکوک، با گزارههایی اندک، اما اثباتشدنی و قابل پیگیری». این هوای تازه بسیار دیر به مشام ایرانزمین میرسد. این هم از شوخیهای روزگار است که پنجسال پس از اعلام ریاستجمهوری جرجواشنگتن به در ایالاتمتحده (1789 میلادی) به عنوان اولین کشور لیبرال دمکرات ، قاجارشاهیان در ایران به قدرت رسیده (1794 میلادی) و این سرزمین را به مدت صد و سیسال ( 1304- 1174 )، دو قبضه در انزوای دیکتاتورانهی خود فرو میبرند. این یک پاگرد مهم در تاریخ اندیشه انسان محسوب میشود و لازم است مقدمهی دقیقتری از آن ارائه شود:
در صورت علاقمندی به مطالعه تاریخ ایران شاید از خود پرسیده باشید که چرا تمدنی به مرکزیت شهر اصفهان که در قرن شانزده میلادی نصف جهان خوانده میشود، پس از گذشت سه قرن چنین دچار پسرفت خواهد شد که در قحطی/ نسل کشی 1296 خورشیدی بیش از 40 درصد از جمعیتش به کام مرگ درمیافتد. اگر منصف باشیم باید کمی عقب رفته و از دو سلسه دلایل جداگانه درونی و بیرونی نام ببریم:
- عصر خرد گرایی/ قرن هفدهم
با شاخصه انقلاب علمی نیوتون / مصادف با صفویه - عصر روشنگری/ قرن هجدهم
با شاخصه انقلاب صنعتی بریتانیا/ مصادف با افشاریه و زندیه - عصر ایدئولوژی / قرن نوزدهم
با شاخصه انانیت و انسانگرایی/ مصادف با قاجاریه و پهلوی اول - عصر رسانه/ قرن بیستم
با شاخصه نمایش و نفوذ در کیهان/ مصادف با پهلوی دوم و جمهوری اسلامی
بشناسیم، ما با ریختی صوفیانه به پلهی نخست وارد میشویم. نیمقرن پس از ساخت ماشین چاپ سربی گوتنبرگ- که جهشی در سرعت و دقت انتقال مفاهیم محسوب میشود- صفویه در ایران به قدرت میرسد. سنگبنای فکری قزلباشها صوفیگری و مایهی وحدت ملی در مقابل امپراطوری عثمانیِ آن روزگار، تشیع است. با وجود علاقه شاهعباس دوم صفوی به صنعت چاپ و البته کوشش ارمنیان جلفا، از صنعت چاپ سربی[5] در این دوره استقبالی نمیشود. اوج جکومت صفویه همزمانست با طلوع عصر خردگرایی در اروپا، انقلاب علمی و زیر سوال بردن بنیان مشروعیت کلیسا. گالیله در نجوم، دکارت در فلسفه و نیوتن در فیزیک پیشگامان انقلاب علمی و جدایی باورهای اروپا به حکمت یونان باستان میشوند. به بار نشستن این انقلاب، آغاز عصر روشنگری و ظهور انقلاب صنعتی در بریتانیا مصادف با زمانیست که افغانها پس از سقوط صفویه در ایران مشغول تاخت و تازند. در همان سالها به پشتوانهی موتورهای بخار و تحت تاثیر انقلاب نیوتون در فیزیک و دکارت در فلسفه، کشور تازه تاسیس امریکا که از مستعمرات بریتانیا خود را مستقل کرده بود، نوید تمدنی تازه را میداد که در آن خردگرایی، آزادی و حقوق شخصی تبلیغ میشد. همزمان با قرائت سوگندنامهی نخستین رئیس جمهور امریکا و ورد به عصری تحت سلطه ایدئولوژیهای فلسفی در سال 1809 داروین در بریتانیا، آلنپو در امریکا و گوگول در روسیه به دنیا میآیند. موجی تازه سرتاسر جهان را در مینوردد:
تلاشهای گوگول به تولستوی، چخوف و داستایوفسکی میرسد؛ بریتانیا با چارلزدیکنز، اسکار وایلد و جینآستین، دورانِ طلایی شکسپیر را یادآور میشود و فرانسهی ناپلئونی با ادیبانی چون ویکتورهوگو، ژولورن و چارلزبودلر قدرتنمایی میکند.
این لحظهای است که ادبیاتچیها رسماً از «عموقصهگو» بودن انصراف داده، به جرگهی «نویسندگان» میپیوندند. لحظهای که نویسنده برای همیشه از هنری اشرافی، به نیازی انسانی تبدیل میشود. لحظهای که نویسنده شمشیر را بر گل سرخ برمیگزیند، نفوذ را بر محبوبیت، و گزارش شخصی را بر خیال جمعی. داستاننویسی را فرزند مادری شاعر و پدری روزنامهنگار برخواندهاند. و روزنامهنگاری صنعتی وابسته به طبع اندیشه و فرهنگی وابسته به انتقادپذیری است: دو متاع نادر در مشرق زمین…
مایهی سرخوردگی است درقرنی که هگل و نیچه و ادیسون و مندلیف به ظهور میرسند، قاجارشاهیان هنوز درگیر آداب و فتاویِ عقد و عروسی با اجنه و اندازهی تارِ سبیلِ خود هستند و فرهنگِ ایران، بهایی در بازار ادبیات جهانی ندارد. و اسفناکتر آنکه باز وضع فرهنگی این سامان نسبت به عثمانی و سایر ممالک اسلامی بهتر است!
امیر میرزا صالح شیرازی که از اولین دانشآموختگان ایرانِ قاجاری در اروپا به شمار میرود، در سال 1837 میلادی نخستین روزنامه را در ایران راه میاندازد؛ در همانسالها احمد طالبوف و زینالعابدینِ مراغهای به دنیا میآیند که نیمقرن بعد، با انتشار آثار روشنگرانهای چون «مسالکالمحسنین» و «سفرنامهی ابراهیمبیگ»، تاثیری انکارنشدنی بر شکلگیری عقاید مشروطهطلبانه میگذارند. در نیمهی دومِ این قرن است که با تولد علیاکبر هخدا، تقیرفعت، احمدکسروی، محمدعلیجمالزاده، میرزادهی عشقی و نیما یوشیج، موج تازهای از روشنفکران پا به عرصهی آشوبزدهی فرهنگ ایرانی میگذارند. سرانجام مظفرالدینشاه در سال 1906 میلادی (1285 خورشیدی) فرمان مشروطیت را امضا کرد تا روزنهای که توسط شهیدان فرهنگ، بر فرهنگِ ادبیات روایی فارسی وا شد، در دههی ابتدایی قرن بیستممیلادی و با انتشار سلسلهمقالاتِ انتقادی علیاکبردهخدا در روزنامهی صوراسرافیل، به صبح بنشیند؛ اما هنوز جای خالی زن ایرانی به عنوان پرچمدار نهضت «فمینیسم» در عرصههای کلانِ فرهنگ ایران خالی است.
در نبردهای میان مشروطه خواهان و سلطنت طلبان در تبریز تنها در یکی از نبردها جسد بیست زن پیدا شد که با لباس مردانه به میدان نبرد رفته بودند. در تهران نیز زنی، ملایی را که به طرفداری از محمدعلیشاه در میدان توپخانه سخنرانی میکرد ترور کرد و خود در همانجا دستگیر و اعدام شد. در سال 1290 خورشیدی (1911 میلادی) حاج محمدتقی وکیلیالرعایا، نماینده مجلس نخستینبار در ایران برابری زن و مرد را در مجلس شورا مطرح کرده و خواستار حق رأی برای زنان شد که با مخالفت شدید روحانیون مواجه شد؛ اما در همان سال سیصد زن مسلح به صحن مجلس آمدند و از دولت خواستار مقاومت در برابر یورشهای روسیهی تزاری شدند تا برای اولینبار پس از صفویه، شاهد حضور زنان در خط مقدم نبردها باشیم؛ اینبار اما بهانه ذوبشدگی در ولایت شاه اسماعیل در میان نبود، بلکه زنان در سنگری مدنی گرد آمده بودند. حقاً و انصافاً بایسته است این لحظه را به عنوان ورود آگاهانه و فعال زنان به فعالیتهای مدنی، مبداء فرهنگِ نوینِ ایرانی دانسته و جریانشناسی روایت داستانی ادبیات مدرن فارسی را از این نقطه آغاز کنیم. لحظهای که اومانیسم و سرشاخهی مهم آن «فمینیسم»، روش علمی «پوزیتویسم» و واقعگرایی «رئالیسم» در جغرافیای ایران نمود مییابند.
[1] . نجف دریابندری در کتاب «افسانه اسطوره» به اهمیت اصطلاح “افسانه” و به کارگیری آن در معنای “میت” به جای “اسطوره” اشاره دارد. دریابندری در ابتدای این اثر پژوهشی تشریح میکند که در زبان فارسی، همواره “افسانه” در معنای مذکور رایج بوده اما به نطر میرسد که امروزه، واژهی “اسطوره” در بسیاری از موارد جای آن را گرفته است. وی توضیح میدهد که اولینبار واژهی «اسطوره» در معنای «افسانه» در اواخر دههی چهل خورشیدی و البته به غلط استفاده شده است. اما به گمان نگارنده، ورای اختلافات واژهشناسانه، تمایزی میان این دو مفهوم به ویژه در روزگار حاضر بایسته است.
[2] . رجوع شود به: شناخت اساطیر ایران، جان هینلز: 1368
[3] . نخستین انسان در اساطیر هندوایرانی.
[4] . پرومته یکی از شخصیتهای اساطیری یونان است که با سرقت آتش از خدایان و بخشیدن آن به نوعِ انسان، مسیر پیشرفت انسان را روشن کرد اما خود به عذاب ابدی گرفتار شد.
[5] . دشواری حروفچینی حروف فارسی در چاپ سربی و غلطگیری آن، نیاز به تخصص و مهارت در حروفچینی، دشواریهای ساختن تصویر، علاقه مردم به خط و بهویژه خط نستعلیق، وجود خوشنویسان بنام، و حفظ هنر ملی خطاطی را از جمله علل عدم محبوبیت چاپ سربی و رجحان چاپ سنگی بر آن میان مردم ایران دانستهاند.












دیدگاهتان را بنویسید