داستان کوتاه سیاسی نیستم اما مگر میشود؟!

کوهی هست که مردمان هر طرف به آن ورِ دیگر می‌گویند:«پشت‌کوه»؛ جنگ می‌شود ورِ پدری می‌رود زیر بمباران. پدر هم که آن‌وقت‌ها معامله‌ی کت و شلوارِ دست دوم چاق می‌کرده بساطش را جمع می‌کند، سرازیر می‌شود پشت‌کوه. همان‌جا زن می‌گیرد و آسمان که صاف می‌شود بار و بندیل می‌بندد برمی‌گردد ورِ خودش. خلاصه این‌که جایی دیگر جنگ درمی‌گیرد و این مادرِ من است که دربه‌در زاگرس می‌شود.
مادر هنوزا می‌گوید:« از پشت‌کوه زن مگیرید؛ غریبی می‌کشاد» پدر هم خسته از رفت و آمد میان تنگه‌های کوه و سرکشی به خانواده‌ی زنش سری به نشانه‌ی تایید می‌جنباند:«همسایه! فقط دختر همسایه!»

اما بعد از جنگ، خانه‌ی پدری آن‌قدر به حاشیه افتاد که یک سمت‌مان شد فاضلاب روبازِ شهری، یک ورمان دیوار به دیوار عبدالکریم که هفت/هشت‌تا نره خر و یک ته‌تغاریِ دختر داشت: مونا. او تنها کسی بود که مرا از تنگه‌های سختِ زاگرس نجات می‌داد. سال‌ها بعد، وقتی خانواده نتوانستم راضی‌اش کنم حضانتِ نخودی را ببخشد، به عنوان آخرین دفاعم بلند توی راهروی دادگاه گفتم:«ای به قبر صدام!» و با درماندگی نشستم توی خودم.
… احمقانه‌ست ولی همان لعنتِ پرت درگرفت و مونا دلش سوخت؛ ماند، از شکایتش پس کشید. البته یک‌سال بیش‌تر تحمل نکرد و بار بعد اجازه نداد کار به دلسوزی بکشد؛ غیابی، طلاق را هَم آورد و مهریه را گذاشت به اجرا…

…تا آن لحظه، عمیق‌ترین نقدی که بر ارزش پول ملی داشتم شامل دو نقل قول تکراری از پدرم بود با این شرح که «قدیما با ای پول خونه می‌خریدن» و «الان پول ارزش کاغذشو نداره»؛ اما وقتی مجبور باشی ریال به ریال مهریه را با طلا، پول خدایان طاق بزنی، ژرف‌اندیش‌تری؛ آن هم در دورانی که احمدی‌نژاد کاری با مام میهن کرده بود که من با مونا نه ! [1] از طرفی من اگر شمّ اقتصادی داشتم که همان روز اول می‌رفتم از دو کوچه بالاتر زن می‌گرفتم؛ نه از دیوار به دیوار بدبختی‌هام. زنگ زدم به مصیب که هم نخودی را همراهش بیاورد ببینم، هم رسماً بگویم نمی‌توانم.

  • گه خوردنو واسه ای‌وقتا گذاشتن مُصی.

مصیب با آن هیکل گنده زل زد به کفش‌هاش و خون دویده بود به صورتش؛ پیشانی‌ش کبود بود. نخودی را فرستاد پی بازی و همان‌طور گردن‌مرده پرسید:

  • هنو نمی‌خوای بگی چی شده؟

دو نخ سیگار گیراندم، یکی دادم دستش:

  • چرا اَ خواهرت نمی‌پرسی؟
  • دارم اَ تو می‌پرسم.

و سر باالا آورد نشست توی چشم‌هام.

  • با توام بهمن!

این‌بار من رو گرفتم: نخودی داشت چهاردست و پا خودش را از سرسره می‌کشاند بالا؛ برعکس.

داستان کوتاه سیاسی ایرانی بهدین اروند

آدم، رخت نیست که توی مهلکه خودش را از تن درآورد لخت فرار کند. می‌دوی، اما باز گرفتار خودتی. مونا حکم جلبم را گرفته بود و نه خانه ماندن داشت، نه آن کوچه که انگار مرد و زنش را سه‌طلاق داده بودم. مصیب که می‌گفت خواهرش فقط می‌خواهد زهرچشم بگیرد دلش خنک شود. البت تهِ دلداری‌اش این جمله را هم می‌تپاند که: «ولی بد از دستت جوشیه؛ می‌ترسم ازش!» و می‌رید به پناه امنی که توی حیاط‌خلوت خانه‌ی پدری ساخته بودم. با 35 سال سن و یک مَن تخم برگشته بودم به اتاقک دوران مجردی ته حیاط، پای ضبط‌صوتِ آیوا و کاست‌های عارف و کنسروِ جاسیگار و اوره‌ی نارس. مصیب هفته‌ای چندبار می‌آمد به احوال‌پرسم؛ تنها ولی. نخودی هنوز آن‌قدر عقلش نبود که بشود حالی‌ش کرد چیزی به مونا بروز ندهد. سیگارم را مادر می‌خرید و پدر عصرها، پای آب‌دادن به باغچه‌ی گَرش، جملات قصار پندم می‌داد. وضع گه‌ای بود. گمانم خودم هم داشتم پا می‌گذاشتم به میان‌سالی و هرچیزی برایم یادآور این سرکوفت بود که کدام احمقی، جز من، جوانی‌اش را توی این خانه حرام می‌کرد؟!

لای همین کلاف سردرگم بود که یک‌روز عصر، پدر دهان وا کرده، گره‌گشایی کرد؛ سرپنجه و شکاری، عین ژستی که راننده‌کامیون‌ها توی توالت دارند، نشسته بود پای باغچه، تربچه‌هایش را هرس می‌کرد و یک چیزهایی هم بارِ من. من اما یک‌و نیم‌لیتری نوشیده بودم و الکل داشت از چشم‌هام می‌پاشید بیرون. با احتیاط سیگاری گیرانده، غرقِ خودم بودم که شنیدم گفت:« … بگو خب! با مامور دولت درشتی نکن اگه درافتادی یا یه نفرو داشته باش بیاد ملاقاتت یا یه کوهی، دره‌ای پشت سرت واسه فرار… »
… نمی‌دانم از مسیر کدام بحث به این نتیجه‌ی حماسی رسیده بود، اما سرِ شب مامور ریخت توی حیاط و من به عنوان یک پسر خلف حرف‌گوش کن، اولین چیزی که یادم آمد همین یک بند انگشت نصیحت بی سر و تهِ پدری بود. جلدی پند فوق را آویزه‌ی گوش کرده –برنو که نداشتم- دویدم سمت پشت‌بام، از آن‌جا خانه‌ی عبدالکریم را دور زدم، کانالِ فاضلاب را رد کردم و زدم به دامنه‌ی زاگرس.

…گردنه‌ی اول کونم از سرما بستنی بست. خپنه کزیدم لای خودم همان‌طور که دندان‌هام به هم می‌خورد گفتم: «ای دهنتو احمدی نژاد!»…
نور آژیرها که دور شد، شباشب ، توی تاریکی برگشتم پایین و هربار که مچم می‌پیچید ذکرم را از سر می‌گرفتم؛ از راه پشته برگشتم دیدم پدر دست‌هاش را گذاشته زیر کفلش، موزاییک‌ها را وجب می‌کند: می‌رفت و می‌آمد به خفت‌کوبِ مادرم، مرا می‌چسباند به خالوهای پشت‌کوهی. تااا گوشی شارژ شود متلک‌هاش را تحمل کردم؛ پیام دادم به مصیب: «عصری نخودیو بیار پارک همیشگی» و دوشکچه‌ی مجردی‌م را پهن کردم روی پشته، منتظر جوابش، زل زدم به آسمان: صاف بود؛ با نورهای تیز و سرد. پلک‌هام سرید پایین اما حیاط هنوز غُر داشت؛ پدر امان نمی‌داد. آمدم صدایم را بیندازم تهِ گلو نا نداشتم. لحافم را کشیدم بالا نالیدم:

  • فردا می‌رم.

فکر می‌کردم پای کتک‌کاری‌اش هم هستم؛ یعنی خیال داشتم شده با مشت بکوبم توی سرش نخودی را بقاپم در بروم. اما آدم خر بشود، دست آدم، چشم آدم، دهن آدم که خر نمی‌شود؛ شناس را نمی‌رنجانند. دیدم روبروی مصیب شلم، فلجم. دستِ پیش را گرفتم که:«دیدی آخرش خواهرت چی‌کار کرد؟!» و هی محکم‌تر فیلتر سیگارم را مکیدم و سرم را به نشانه‌ی تاسف تکان دادم بلکه هم فرصت شود خون به مغزم برسد نقشه‌ای بریزم.
مصیب چانه انداخته بود توی یقه و خودش را می‌ژکید. لای یکی از شرمندگی‌هاش، پررو پررو دست نخودی را گرفتم و همان‌طور که پشت سر مونا صفحه می‌گذاشتم به بهانه‌ی شکلات و دکّه، فاصله گرفتم دور شدم. می‌دانستم که احمق نیست، اما نجیب‌تر از آن بود که شک کند. همین‌که پیچیدم پشت چنارها، دست دراز کردم و یک پرایدِ مالیده ترمز کرد. خودم را و نخودی را که انگشتش رو به دکه و شکلات‌هاش خشک شده بود، تپاندم توش و شنیدم که راننده سلام نکرده پرسید:«کجا؟»

می‌دانم احمقم؛ این را قبل از پریدن توی آن پراید و سوال راننده، قبل از خاموش کردن گوشی و قبل از غروب آفتاب هم می‌دانستم: احمق و ترسو! واقعاً «کجا»؟

تا از کلافِ خودم باز شوم دیدم لژ خانوادگی یک ساندویچی ارزان‌قیمت دمِ ترمینال کز کرده‌م و نخودی، روی پاهام خواب می‌بیند: مردمک‌هاش زیر پلک می‌پرید. مات و منگ، از طبقه‌ی دوم، راننده‌ها را می‌دیدم که عربده می‌کشند… «واقعاً کجا؟»

با درماندگی دستم را رساندم به جیب پیراهن، پاکتم را دراوردم نخی گیراندم. تا دودش بپیچد چند کامی گرفته بودم و انتظار می‌کشیدم صدای صاحب ساندویچی دربیاید. اما دیدم نه؛ صدای کرکره آمد و بعد سر و کله‌ش پیدا شد که یک جوانک فارغ و بی‌خیال بود که یک زیر سیگاری گرفته بود دست. سُراندش جلوم و مثل یک برادرِ هم‌عزا دستی به شانه‌م کشید، رفت پایین…

این تنها بختی بود که آن روز داشتم؛ قدردانش بودم. سیگارم را سیر مکیدم و سرم را چسباندم به دیوار: سرامیک بود؛ خنک بود و با چشم‌های باز ماتَم برد به تلویزیون چهارده‌اینچ زپرتی که روشن مانده بود روی شبکه‌ی کردستان. خبر داغ، داعش بود که زیرنویس می‌شد سیصد و هفتاد و چهار روستای کوبانی را شخم زده، سر می‌برید و پیش می‌‌رفت. مجری با شالِ شلالِ کُردی روی صورتش، یک خودنویس ارزان‌قیمت دست گرفته بود و یک‌دم پیش‌مرگه می‌طلبید؛ با چنان شوری که دوربین را تفِ گرم پوشانده بود. هم‌زمان ویدیوی زنان جوان ایزدی پشت دوشکاهای سنگین ظاهر می‌شد که با انگشت‌های لاک‌زده برای دوربین دست‌تکان می‌دادند:«نوروژ خاص!»…
نگاهم به لبخندشان بود که پلک‌هام روی هم آمد و به بی‌ربط‌ترین شکل ممکن، خودم را یک پیش‌مرگه دیدم که دارم آن‌طرف مرز، برای میهنی می‌جنگم و…
دلم خواست! اما ربط و دلیلی نداشتم که انتهای مملکتی دورتر، با دشمنی غریبه، کنار یاری غریبه بجنگم؛ خودم هم که از هر دو سر غریب‌تر.

… ربطی نداشتم اما دلم خواست! بادِ خنکی توی کله‌ام پیچید و خیالم را پر دادم سمت کوه‌های زاگرس؛ چیزی نداشتم که چنگم بزند به «برگرد!» و بال گرفتم توی فکر و خیالی بی در و پیکر و رسیدم به کله‌خرترین رفیقی که می‌توانستم آن ورِ زاگرس به یاد بیاورم…«رفیق‌کاوه»

کاوه از آن رفقایی‌ست که همیشه می‌تواند برای خودش ربطی دست و پا کرده، ظاهر یا غیب شود. از این جهت به‌ش نمی‌گفتند رفیق، هرچند مرام‌نامه‌ی رفاقت را عین مبانیِ مارکس مقدس دانسته و اعمال می‌کرد؛ اما بیشتر از همه در حق خودش: یک‌جور رفیق به‌درد نخور که بزرگ‌ترین کارها را به سادگیِ یک بی‌معرفتی انجام می‌داد و خودش را خلاص می‌کرد. هر دو سرِ این ترازو را هم می‌دانست. می‌دانست و همین دانایی چندشش می‌کرد. با این حال بخشنده بود و بستگی داشت کجای حال و فالش باشی تا بفهمی‌ش.
با چندتا واسطه شماره‌ش را جستم؛ زنگ زدم و سرِ بوقِ هوارم جواب داد:

  • بگو که دلیل خوبی ره واسه بیدار کردن رفیق‌کاوه داری.
  • پس ای بوی پتو اَ توئه؟
  • من سگ سفارش نداده‌م.

و قطع کرد… قطع کرد بچه کانی! خندیدم و دوباره گرفتم گفتم بهمنم.

  • بهمن رد کارم نیست؛ آیدا ره در آینه‌ اگر داری…
  • بابا بهمنم؛ دانشگاه سنندج…
  • من بابات نیستم؛ اما قول می‌دی اگه یادم بیای بذاری بخوابم؟
  • …نه!
  • پس حرف آخرته بزن!

یک لحظه به نخودی فکر کردم و برای اولین‌بار از خودم شنیدم که گفتم:

  • می‌خوام پیش‌مرگه‌شم!
  • الو؟
  • همان بهمنِ بدمسافرت؟!
  • حالا یه بار مه ریدم وسط اتوبوس دانشگاه… روزنامه‌ش کردین؟
  • هنوزم که ادامه داره

… و نیم‌ساعت بعد تمام ماجرا را از گیر تا نیاز، گذاشته بودم کف دستش. خمیازه‌ای کشید و دلیل اختلافم را با مونا پرسید.

  • گفتن نداره.
  • دربه‌دری‌ت داره، این نداره؟
    نگاهی به نخودی انداختم:
  • بچه بغلمه.

یک‌هو مثل این‌که خمارش زده باشد بالا، درآمد که:

  • بچه هم داری؟!
  • یه دختر، اسمش…
  • دختر؟
  • ها چرا داد می‌زنی؟
  • مرتیکه‌ی عن! فرق تو وصدّام چیه اگه اون مادرته آواره کرد، تو این بچه ره؟ها؟
    نمی‌دانم چه جوابی دادم که نخودی لرزه‌ای کرد و بیدار شد. قطع کردم پیشانی‌اش را بوسیدم:
  • جونم بابا؟

… گیج خواب دست کشید به سینه‌ و بازوم… هنوز فحش‌های کاوه و بوقِ گوشی توی ملاجم بود. نخودی که مادرش را صدا زد تسلیم شدم؛ تفنگ از دستم افتاد… گفتم:

  • زودی میریم پیشش
  • نمی ‌ذاااره

خنده‌ام گرفت؛ از درد. پیشانی‌اش را بوسیدم که مزه‌ی باج می‌داد:

  • چطور؟

“ناز”ی گرفت شانه‌ای انداخت بالا و لپش را چسباند به بازوم، خوابید.

پاکت سیگارم خالی بود و صاحب‌ساندویچی که آمد بالا صندلی‌ها را بچیند روی میز سپردم زیر سیگاری را ببرد. غرقِ کار بود و فرصت شد تماشاش کنم: تا حالا ندیده بودمش؛ اما به قیافه‌اش می‌خورد برادرِ کوچکتر هزارتا از رفقام باشد. کارش که تمام شد، بدون این‌که نگاهم کند با دست به سالن اشاره کرد:

  • اگه می‌خوای شب بمانی طوری نی؛ اما سرده، بچه نمی‌تانه.

صدایش خسته‌تر از آن بود که بوی منّت بدهد؛ اما تشکر کردم.

  • تعارف نمی‌کنم عامو: می‌ریم خانه‌ی خومان.

حوصله‌ی تعارف نداشتم؛ بلند شدم که باقی این تونمیری‌ها را توی مسیر رفتن خرج کنم که درآمد:

  • خا‌نه‌ی خودته عامو! مصیب گردن ما زیاد حق داره

بالای سر صندلی خشکم زد، با درماندگی خندیدم:

  • ها؛ مصیب سالاره.

و حالم از خودم به هم خورد. یارو آمد نزدیک، خم شد کنترل تلویزیون را برداشت، گرفتش رو به صفحه، ولی خاموشش نکرد؛ ماند. لب‌هاش چند ثانیه‌ای همراه با زیرنویس جنبید:

  • بی‌شرفا! … فیلم‌هاشانه دیدی؟

با لب‌هام شکلکی درآوردم که هر معنایی بدهد؛ ولی ول‌کن نبود:

  • حلبچه هم همین بساط بود؛ یادته؟ من بچه‌ آنجام. بمبارانش که کردن رزازی توی یک سال کاکلش سفید شد. یادت نیست؟
  • سیاسی نیستم.

خندید:

  • مگه می‌شه عامو؟!

و بعد کلید را فشار داد، خاموشش کرد.

نه؛ نمی‌شود. گفت:« با خالد تعارف نکن عامو!» و زیر سیگاری را گرفت توی یک دستش، مچم را دست دیگر و از پله‌ها پایین برد؛ کرکره را کشید و نشاندمان ترک موتور 125 اش و تا خانه یک‌ریز از قاضی محمد و مسعود بارزانی و دموکرات کردستان گفت. نخودی را پیچانده بودم لای کاپشنم و سعی می‌کردم گوشم را نزدیک احادیث دکتر عبدالرحمان قاسملو نگه‌دارم که با هوای سرد و بوی همبرگر ارزانی که از دهان خالد می‌زد بیرون برای منِ دورگه زیادی غلیظ و غریب نشان می‌داد… سوزِ مه نشسته بود به غروب و زاگرس پیدا نبود. پیش می‌رفتیم و پیاده‌رو خودش را کنارمان می‌کشاند؛ خیس‌تر، تاریک‌تر، تنک‌تر.
جوراب‌هام را نکنده بودم که خالد زنگ زد مصیب، برای شام دعوتش کرد؛ گیج بودم و صورتم هَم آمده بود، مصیب فکر می‌کرد اخم کرده‌ام؛ زانو زده بود به کشککم نازم را می‌کشید:« هرچی نباشه پدرشی؛ حالا دادگاه هر حکمی بده! حق داری بخوای با بچه‌ت تنها باشی!» و تا خالد برنج بکشد توی دیس یک دمپایی انداخت توک پا رفت توی حیاط زنگ زد به مونا خیالش را راحت کرد که عرضه‌ی فرار نداشته و ندارم، برگشت پای سفره، سرِ بحث خالد:

  • آمریکا؟ آمریکا هیچ وقت متحدِ کُردا نبوده

و نان زد توی خورشت. خالد همان‌طور که ترشی می‌ریخت توی پیاله چند جمله‌ی قصار رو کرد که:« تا جنگ هست، دوست هست، دشمن هم هست» و «ترکیه عین همین ترشیه: خوراکه، ولی برا بعدِ سیری» و یک «مئه نه آقا بهمن؟!».

… من اما گم بودم توی خودم؛ غروب مزدوری پیش‌مرگه بودم، پر گرفته بودم سمت کوه‌های کوبانی. حالا می‌دیدم که نشسته‌ام پای سفره‌ی مردی غریبه و چلو می‌کشم؛ کلافه و فراموش؛ مچاله… خودم را می‌دیدم که هنوز توی راه کوبانی‌ام؛ برنگشته بودم.
دهان جنباندم که:

  • بچه این‌جاست؛ می‌شنوه.
  • ای عمو! شما هم خودِتانه دور می‌گیری؛ مگر می‌شه؟ من یگ دانه تاته‌زا داشتم: مژگان؛ ناف‌بُرم بود. سواد نداشت؛ گاوای تاتمه [2] می‌چراند. اما خنده‌ش قشنگ بود. حلبچه را که زدن ما فرار کردیم این ور؛ ایران بوسیدمش؛ عزادار بودیم، اما… جوان هم بودیم. مزه‌ی باروت می‌داد، بوی دود؛ به مادرم گفتم نمی‌خواهم. گفتم مژگانه دوستش دارم اما از جنگ بدم می‌آد. گفت…
  • یواش‌تر!

و به نخودی اشاره کردم که زیر کاپشنم، کنار بخاری خواب بود.


1.ساختار این جمله( یا به بیانی بهتر “ساختار شوخی”) بی شک وامی‌ست از نویسنده‌ای دیگر که منبع آن را به خاطر نمی‌آورم؛ بر من ببخشایید. مولف.
2. تاتمه: عمویم را. در غرب ایران عمو را -هنوز- تاته می‌نامند.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *